پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



دلم می نویسد با دلت بخوان

 

 

هوای تو داره دنیام‌ و می‌گیره

من از این اتفاقِ تازه خوشحالم

نفس‌های من‌و عطر تو پر کرده‌

از این احساس، بی‌اندازه خوشحالم

 

کنارت راه میرم اوج می‌گیرم

کنارت عشق، رنگ زندگی میشه

شروعم کن تموم واژه‌ها اینجان

شروعم کن تو هر جوری بگی میشه

 

سپردم قلبم‌و دست تو می‌دونم

که یادت بهترین تسکین دردامه

تو این دنیا همین که عاشقت باشم

تصور می‌کنم دنیا تو دستامه

سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 17:1 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

وجود زيبايت وارد به دنيا ميشود

هديه سالروزش اين آوا ميشود

عاشقي چون من بي پروا ميشود

در شعر تولد غرق رويا ميشود

اينگونه سالي دگر ازعمر تو آغاز ميشود

تولدت مبارک

 

سه شنبه ششم آبان 1393 20:15 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

یکشنبه سی ام شهریور 1393 20:47 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

من از دوری تو مثل شبای جاده می ترسم

 

من از هر کی که مثل من بهت دل داده می ترسم

 

یه جوری رفتی تو قلبم یه جوری گیر احساسم

 

که هیشکی و به غیر از تو به رسمیت نمی شناسم

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 16:8 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! 

چهارشنبه یکم مرداد 1393 14:28 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــم دارمــــــــــت …

یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 20:30 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 
میگذرم از تمام روزهای بی تو اما درست در لحظه ای حساس
در خیابانی که بوی تو را دارد از حرکت باز می ایستم...میان عقربه های عجول...عطر خوشی دارد... یاد آوری روزهای بودنت میان وحود من
در معمای پیچیده ی موهایم و در سرزمین ناشناخته ی انگشتانم ...
با سرعتی هزاران بار بیشتر از نور از مقابل چشمانم گذر میکنی...
و من در سنگینی ثانیه ها تو را مینگرم... کجا میروی حالا؟!
برگرد...بمان...
اینروز های بوی بهار که نمی آید
گرمای جانفرسای تابستان را هم نمیخواهم که سردی نبودنت را یاد آور است
در میان این لحظه های سنگین صبوری جای خالی فصلی خود نمایی میکند
فصلی با نامِ همیشگیِ تو ....به معنای ابدیت....
کافی ست به هنگام طلوع خورشید چشمانت را باز کنی
و...یکباره تمام وجودت مرا تمنا کنید صدایت را بشنوم که نامم را میخوانی
و جمله ای که هستی ما را به هم پیوند میزند جمله ای که شنیدنش از لبانت با صدای تو خواستنی ست...
جمله ای که برای گفتنش کمی مکث میکنی و گوشم را با گرمای نفس هایت مینوازی و صدایت که مرا به خود میخوانی
و من در آغوشت از شوق چون آسمان بهاری این روزها میبارم....
صدا کن مرااااااا......دلتنگیام زیاده
جمعه نهم خرداد 1393 13:33 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



به سمت من بیا از این مسیر بی عبور

منتظرت نشسته ام ، با یک دل صبور

چشم به راهتم در این تاریکی شب بلند

در این هوای بی رمق در این شب های سوت و کور

تمام لحظه های من درگیر انتظار توست

قلب شکسته ام فقط در پی انتخاب توست

تمام شب کنار تو ، کنار رویای تو ام

آمال من حضورِ در همین خیال و خواب توست

ثانیه ها میگذرند در این هجوم بی تو ماندن

وعده ی دیدار کجاست؟ تا کی از این جدایی خواندن؟

تا کی حضور تو شود دلیل اشک چشم من

در این وفور فاصله ، تا کی از این تنهایی خواندن؟

ترانه های قلب من ، فریاد بی صدای من

بدرقه ی حضور توست ، آرامش نگاه من

به سمت من بیا که تو ،طلوع آفتاب منی

تو روشنای چشممی در این شب سیاه من

 

 

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 18:30 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________







تو بمان با من، تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب


من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من، تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 18:51 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________





فاصله ها هیاهو می کنند


و صدای هق هق دل تنگی ام


در نوسان بودن و نبودنت رنگ می بازد


کفش های رفتنت را گم می کنم


تا برای همیشه بمانی


ولی افسوس . . .
پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 19:23 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



aytem.cf