پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



دلم می نویسد با دلت بخوان

xxxxxxxxxxxxxx.xxxx:1375 

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می‌دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهونه‌هامو می‌گیرم
میگم وای چقد سرده میام دستاتو می‌گیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره می‌گیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

می دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق بیا بی‌چتر زیر برف
اگه حال منو داری می‌فهمی یعنی چی این حرف

می‌دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری

 

روز عشقمان مبارک

 

ادامه مطلب برای یولیم

 

 

 

 

جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 13:32 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

دستم به دامانت نرو

آتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا

امشب بمان مهمان من

 

 

سر در گریبانم مرو

مشتاق و حیرانم مرو

جانا پریشانم مرو

برهم مزن باران من

 

یک روز می آیی که من

دل کنده ام از جان و تن

می جویی ام از پیرهن

کو یوسف کنعان من

کو یوسف کنعان من

 

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا ؟

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا؟

دیگر نمی آیی نرو

جان را رها کن جان من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

کو ابر من... باران من...

کو ابر من باران من

باران من...

باران من...

 

 

پنجشنبه نهم بهمن 1393 20:36 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

 

من سنی چوخ ایستیرم

(من خیلی تو را دوست دارم)

 

سن اولماسان منده اولمارام

(تو نباشی من هم نمی توانم باشم)

 

سن منیم هر زادیم سان

(تو همه چیز من هستی)

 

سنی سئویرم

( عاشق تو هستم)

 

جمعه دوازدهم دی 1393 19:32 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

هوای تو داره دنیام‌ و می‌گیره

من از این اتفاقِ تازه خوشحالم

نفس‌های من‌و عطر تو پر کرده‌

از این احساس، بی‌اندازه خوشحالم

 

کنارت راه میرم اوج می‌گیرم

کنارت عشق، رنگ زندگی میشه

شروعم کن تموم واژه‌ها اینجان

شروعم کن تو هر جوری بگی میشه

 

سپردم قلبم‌و دست تو می‌دونم

که یادت بهترین تسکین دردامه

تو این دنیا همین که عاشقت باشم

تصور می‌کنم دنیا تو دستامه

سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 17:1 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

وجود زيبايت وارد به دنيا ميشود

هديه سالروزش اين آوا ميشود

عاشقي چون من بي پروا ميشود

در شعر تولد غرق رويا ميشود

اينگونه سالي دگر ازعمر تو آغاز ميشود

تولدت مبارک

 

سه شنبه ششم آبان 1393 20:15 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

یکشنبه سی ام شهریور 1393 20:47 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

من از دوری تو مثل شبای جاده می ترسم

 

من از هر کی که مثل من بهت دل داده می ترسم

 

یه جوری رفتی تو قلبم یه جوری گیر احساسم

 

که هیشکی و به غیر از تو به رسمیت نمی شناسم

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 16:8 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! 

چهارشنبه یکم مرداد 1393 14:28 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــم دارمــــــــــت …

یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 20:30 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 
میگذرم از تمام روزهای بی تو اما درست در لحظه ای حساس
در خیابانی که بوی تو را دارد از حرکت باز می ایستم...میان عقربه های عجول...عطر خوشی دارد... یاد آوری روزهای بودنت میان وحود من
در معمای پیچیده ی موهایم و در سرزمین ناشناخته ی انگشتانم ...
با سرعتی هزاران بار بیشتر از نور از مقابل چشمانم گذر میکنی...
و من در سنگینی ثانیه ها تو را مینگرم... کجا میروی حالا؟!
برگرد...بمان...
اینروز های بوی بهار که نمی آید
گرمای جانفرسای تابستان را هم نمیخواهم که سردی نبودنت را یاد آور است
در میان این لحظه های سنگین صبوری جای خالی فصلی خود نمایی میکند
فصلی با نامِ همیشگیِ تو ....به معنای ابدیت....
کافی ست به هنگام طلوع خورشید چشمانت را باز کنی
و...یکباره تمام وجودت مرا تمنا کنید صدایت را بشنوم که نامم را میخوانی
و جمله ای که هستی ما را به هم پیوند میزند جمله ای که شنیدنش از لبانت با صدای تو خواستنی ست...
جمله ای که برای گفتنش کمی مکث میکنی و گوشم را با گرمای نفس هایت مینوازی و صدایت که مرا به خود میخوانی
و من در آغوشت از شوق چون آسمان بهاری این روزها میبارم....
صدا کن مرااااااا......دلتنگیام زیاده
جمعه نهم خرداد 1393 13:33 |- رفیقی -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



aytem.cf