♥ حرف های دل ♥

دلم می نویسد با دلت بخوان

تورو دوست دارم

 

 

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد

نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 20:47  توسط رفیقی  | 

می ترسم

 

من از دوری تو مثل شبای جاده می ترسم

 

من از هر کی که مثل من بهت دل داده می ترسم

 

یه جوری رفتی تو قلبم یه جوری گیر احساسم

 

که هیشکی و به غیر از تو به رسمیت نمی شناسم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 16:8  توسط رفیقی  | 

وقتی نیستی

 وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 14:28  توسط رفیقی  | 

من کم دارمت

بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــم دارمــــــــــت …

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 20:30  توسط رفیقی  | 

برگرد

 
میگذرم از تمام روزهای بی تو اما درست در لحظه ای حساس
در خیابانی که بوی تو را دارد از حرکت باز می ایستم...میان عقربه های عجول...عطر خوشی دارد... یاد آوری روزهای بودنت میان وحود من
در معمای پیچیده ی موهایم و در سرزمین ناشناخته ی انگشتانم ...
با سرعتی هزاران بار بیشتر از نور از مقابل چشمانم گذر میکنی...
و من در سنگینی ثانیه ها تو را مینگرم... کجا میروی حالا؟!
برگرد...بمان...
اینروز های بوی بهار که نمی آید
گرمای جانفرسای تابستان را هم نمیخواهم که سردی نبودنت را یاد آور است
در میان این لحظه های سنگین صبوری جای خالی فصلی خود نمایی میکند
فصلی با نامِ همیشگیِ تو ....به معنای ابدیت....
کافی ست به هنگام طلوع خورشید چشمانت را باز کنی
و...یکباره تمام وجودت مرا تمنا کنید صدایت را بشنوم که نامم را میخوانی
و جمله ای که هستی ما را به هم پیوند میزند جمله ای که شنیدنش از لبانت با صدای تو خواستنی ست...
جمله ای که برای گفتنش کمی مکث میکنی و گوشم را با گرمای نفس هایت مینوازی و صدایت که مرا به خود میخوانی
و من در آغوشت از شوق چون آسمان بهاری این روزها میبارم....
صدا کن مرااااااا......دلتنگیام زیاده
+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 13:33  توسط رفیقی  | 

به سمت من بیا

به سمت من بیا از این مسیر بی عبور

منتظرت نشسته ام ، با یک دل صبور

چشم به راهتم در این تاریکی شب بلند

در این هوای بی رمق در این شب های سوت و کور

تمام لحظه های من درگیر انتظار توست

قلب شکسته ام فقط در پی انتخاب توست

تمام شب کنار تو ، کنار رویای تو ام

آمال من حضورِ در همین خیال و خواب توست

ثانیه ها میگذرند در این هجوم بی تو ماندن

وعده ی دیدار کجاست؟ تا کی از این جدایی خواندن؟

تا کی حضور تو شود دلیل اشک چشم من

در این وفور فاصله ، تا کی از این تنهایی خواندن؟

ترانه های قلب من ، فریاد بی صدای من

بدرقه ی حضور توست ، آرامش نگاه من

به سمت من بیا که تو ،طلوع آفتاب منی

تو روشنای چشممی در این شب سیاه من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 18:30  توسط رفیقی  | 

بمان





تو بمان با من، تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب


من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من، تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:51  توسط رفیقی  | 

عشق



فاصله ها هیاهو می کنند


و صدای هق هق دل تنگی ام


در نوسان بودن و نبودنت رنگ می بازد


کفش های رفتنت را گم می کنم


تا برای همیشه بمانی


ولی افسوس . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 19:23  توسط رفیقی  | 

روزت موبارک




زن بـودن مثل قـقـنوس بـودن است !


هی آتش می گیری و باز ناامید نمی شوی


و از خاکسترت ، زن متولد می شود !!!


زن قداست دارد ...


بـرای بـا او بـودن بـایـد مــرد بـود !


نـه نــر .... !


نفس تازه کن بـانــو

روزت مبارک عزیزم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 22:54  توسط رفیقی  | 

تو رو دوست دارم


تو رو دوست دارم،مثل شبی که ستارش و می خواد


تو رو دوست دارم،مثل گلی که پروانش و می خواد


تو رو دوست دارم عجیب،تو رو دوست دارم زیاد


تو رو دوست دارم بیشتر از هر چی خدا به من نداد


وقتی هر بار به من میگی از تو دل نمی کنم


احساس می کنم خوش بخت ترین منم


وقتی لبخند می زنی دنیام قشنگ تره


تو چشم تو نگاه غم هام و می بره


 تو رو دوست دارم واسه خودت


تو رو دوست دارم واسه خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 21:40  توسط رفیقی  | 

مطالب قدیمی‌تر